ازدواج مجدد پس از جدایی

5 plus ones based on 5 ratings

ازدواج مجدد پس از جدایی

من از ازدواج فراری ام! اولین جمله ای است که از او می شنوم. زن خوش صحبت و خنده رویی که دائم می خندد تا مبادا بغضش بترکد!
6 ماه است از همسرش به دلیل اعتیاد شدید جدا شده و همراه پسر پنج ساله اش در خانه پدر زندگی می کند. می گوید ازدواج اولم با وجود مخالفت های شدید خانواده ام صورت گرفت. این ازدواج تنها حاصل حماقت هایی بود که خودم مرتکب شدم. دیگر نمی خواهم اشتباه کنم و دوباره زیر یک سقف با مردی زندگی کنم.
بیشتر که با او صحبت می کنم کمی نرم تر می شود و اولین شرط ازدواج مجددش را داشتن شرایط خوب مالی عنوان می کند. می گوید آنقدر سختی کشیده ام که دیگر هیچ چیز جز پسرم برایم مهم نیست.

اکثر کسانی که ازدواج اولشان به دلیل طلاق یا فوت همسرشان نتیجه ای نداشته است، ماه های اول یا حتی چند سال اول قاطعانه می گویند حرف از ازدواج نزن. مخصوصا افرادی که طلاق می گیرند به واسطه سختی هایی که کشیده اند، نسبت به ازدواج مجدد اظهار بی تمایلی می کنند.

آرزو هم از آن دسته است. زن بیست و نه ساله ای که از زندگی اولش مثل یک کابوس یاد می کند و به راحتی حاضر نیست دوباره تن به زندگی مشترک دهد. هر چند شروط ازدواجش همچنان نشان از احساس دارد و نه عقل.

اکثر این افراد مدتی بعد دوباره تصمیم به ازدواج می گیرند، اما به دلیل یک تجربه ناموفق طبیعتا برای ازدواج دوم با محدودیت های ویژه ای روبه رو هستند.

متاسفانه برخی افراد وقتی می خواهند دوباره ازدواج کنند، بیشتر به دلیل فشارهای خانوادگی و اجتماعی، فرار از تنهایی یا حتی برای رو کم کنی همسر سابق و خانواده اش یا رفع نیازهای عاطفی، جنسی و مالی و بدون در نظر گرفتن معیار مناسب و فقط برای فرار از شرایط موجود تن به ازدواج مجدد می دهند. در حالی که کسی در ازدواج مجدد موفق تر است که بتواند فارغ از ازدواج اول با انگیزه های سالم و بهتری دست به انتخاب بزند.

خصوصیات مشترک در همه ازدواج های دوم

دکتر علیرضا ناصری، رئیس گروه سلامت روانی اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی می گوید: کسانی که دو بار ازدواج می کنند، معمولا دارای خصوصیات مشترکی هستند. از جمله این که خودشان را بی تقصیر می دانند در حالی که در هر طلاقی طرف بی تقصیر وجود ندارد.

شیرین زن سی و پنج ساله ای است که ازدواج اولش به دلیل نداشتن تفاهم با همسرش به بن بست رسید. خیلی مایل به صحبت نیست. چند کلمه ای هم که می گوید از زمین و زمان و نداشتن بخت و اقبال شکایت می کند.
او دو سال پس از جدایی با مردی ازدواج کرد که به نظر خودش ابتدا کاملا بی عیب و نقص به نظر می رسید. اما با گذشت زمان و ورود به زندگی مشترک، تمام ایرادهایی که در همسر سابقش وجود داشت، این بار در زندگی جدیدش جستجو می کرد. در حالی که اصلا متوجه احساس وسواس گونه خود نسبت به مسائل کوچک نبود.

هر فردی پس از طلاق به ایراد و اشکال طرف مقابل بیشتر تاکید و تکیه می کند. ناصری می گوید: تجربه نشان داده بیشتر افراد بعد از ازدواج مجدد به دنبال عیب و ایرادهای طرف مقابل هستند و به نقش و سهم خود و کم و کاستی هایی که در انتخاب همسر و زندگی مشترک داشته اند، توجه چندانی نمی کنند. رفتار و رویه زندگی گذشته نیز به طور معمول در زندگی مشترک آینده تکرار می شود. رفتار و عملکرد همسران در زندگی مشترک اول و دوم از ثبات و پایداری نسبی برخوردار است.

مشکلات حل نشده با همسر سابق

یکی از مهم ترین نکته ها در ارتباط با ازدواج دوم که می تواند تاثیرگذار باشد، موضوع مشکلات حل نشده با همسر سابق است.

البته این امر در همه ازدواج های مجدد اتفاق نمی افتد. ناصری در این مورد می گوید: به هر حال زندگی هایی که منجر به طلاق شده دارای مجموعه ای از تعارض ها، مشکلات و درگیری هایی بوده که کار را به طلاق کشانده است. مقداری از این مشکلات پس از جدایی و به دلیل نبود همسر به مرور زمان فراموش می شود، اما برخی مسائل همچنان پابرجا می ماند. درصد قابل توجهی از این مشکلات به دلیل فرزندان ازدواج سابق است. بعضی از این مشکلات از طریق فرزندان به دلیل حل نشدن مشکلات بین والدین و فرزندان به زندگی جدید سرایت می کند.

همچنین مقدار قابل ملاحظه ای از رفتار و عملکرد همسران در زندگی مشترک از طریق برخورد با همسر سابق آشکار می شود.
به عبارتی پنهانی ترین رفتار فرد در برخورد با همسر سابق خود را نشان می دهد. مثلا ممکن است فرد پنهان کاری هایی در ازدواج دوم داشته باشد که با پرس و جو می توان تا حدودی به شناخت دست یافت.

نه تنها در ازدواج دوم بلکه در اولین ازدواج نیز نامزدی ها و عقدهایی که به هم خورده است باید مورد بررسی قرار گیرد.

عشق و ازدواج دوم

هر زن و مردی به ارتباطی لطیف و عاشقانه با همسر نیاز دارد. حتی همسرانی که به عشق نیازمندند به طور نسبی مشکلات و اختلافاتی با یکدیگر دارند، اما این اختلافات کمرنگ تر از عشق میان آنهاست.

برخورداری از ارتباطی عاشقانه با همسر، احساسی بسیار ارزشمند است. این اتفاق می تواند در ازدواج دوم نیز رخ دهد.

یکی از معیارهای سنجش موفقیت در ازداوج دوم، ارتباط عاشقانه و موفقی است که بین زن و شوهر به وجود می آید. این افراد عبارت «گل بی عیب خداست» را کاملا درک کرده اند.

همه ازدواج های دوم اگر با بررسی های لازم انجام شده باشد به اندازه ازدواج اول شانس موفقیت دارند. بسیاری از کسانی که تجربه زندگی مشترک را دارند، قدر زندگی را بهتر می دانند. افراد معمولا پس از طلاق در حد و اندازه هایی نسبت به مشکلات خود در زندگی گذشته شان آگاهی پیدا می کنند که البته کافی نیست.

ناصری علاوه بر وجود علاقه میان همسران، دیگر شرط موفقیت این دسته از افراد را بسته به این می داند که فرد یک بازه زمانی قابل قبولی را سپری کرده باشد. در حالی که یکی از دلایل شکست در ازدواج دوم همین بازه زمانی است، چرا که هنوز مشکلات روحی و روانی فرد پابرجاست در حالی که زندگی مشترک قبلی بسته شده است.

همچنین کسانی که به ازدواج مجدد اقدام می کنند، اگر دارای فرزند باشند، شرایطشان کمی متفاوت است. این افراد به دلیل داشتن فرزند، دیرتر ازدواج می کنند. برخی از آنها نیز بعد از بزرگ شدن فرزندانشان به ازدواج مجدد اقدام می کنند.

با فرزندان همسرمان چگونه رفتار کنیم؟

معمولا فرزندان اگر در سنین حساس کودکی یا نوجوانی باشند نسبت به ازدواج پدر یا مادرشان واکنش منفی نشان می دهند، اما نحوه رفتار فرزند در مقابل ناپدری یا نامادری بستگی زیادی به برخورد طرف مقابل دارد.

نکته بسیار مهم در این زمینه خودجوشی و طبیعی بودن عواطف و احساسات است. تجربه نشان داده است فرد اگر به معنای واقعی همسرش را دوست داشته باشد به طور عادی فرزندان او را که حاصل ازدواج و زندگی گذشته اش هستند نیز دوست خواهد داشت.

ناصری، روان شناس معتقد است: چنانچه فرد ملاحظه کند فرزندش نیز مورد علاقه و احترام همسرش است، چنین امری روی نگرش و علاقه مندی او نسبت به همسر دوم اثر مثبت و سازنده ای دارد.

حتی در بعضی موارد فرد با مشاهده بی مهری های بی دلیل همسرش نسبت به فرزندش احساسی ناخوشایند نسبت به شریک زندگی خویش در ازدواج دوم پیدا می کند.

ناصری اشتباه دیگر افراد را در این مورد مجبور کردن فرزند به ویژه در سنین کم به گفتن «مامان» یا «بابا» به شخص تازه وارد در خانواده می داند.
وی بیان می کند: گاهی در برخی خانواده ها می بینیم که کودک را به گفتن بابا یا مامان مجبور می کنند. در حالی که کودک اگر خودش نخواهد طرف مقابل را مادر یا پدر خطاب کند، این اجبار اثر سوء خواهد داشت.

شهین، دختر بیست و چهار ساله ای است که پدرش پس از جدایی اقدام به ازدواج مجدد کرد در حالی که او هشت سال و برادرش 12 سال داشتند. او در مورد رابطه خود و برادرش با همسر پدرش می گوید همیشه تلفظ واژه مامان برایمان سخت بوده است و هیچ گاه نتوانستم نامادری ام را مامان صدا کنم. اما رابطه ما همیشه مسالمت آمیز بوده و سعی کرده ایم با هم کنار بیاییم، اما برادرم هرگز نتوانست با این مسئله کنار بیاید. شهین دلیل عکس العمل برادرش را وابستگی شدید به مادرشان می داند.

کودکانی که پدر و مادرشان به علت جدایی اقدام به ازدواج مجدد می کنند، شرایط سخت تری را می گذرانند. زیرا کمتر حاضر به پذیرش عضو جدید خانواده می شوند.

بهتر است در این مورد تصمیم را به عهده خود کودک بگذاریم و به او زمان بدهیم تا بتواند با این مسئله کنار بیاید.

جام جم – لیلا عابد
***

85 دیدگاه برای ازدواج مجدد پس از جدایی

  1. پریسا گفت:

    سلام
    من 15 سال ازدواج و پسر 6 ساله دارم
    و حدود 2 سال و خرده جدا شدم
    ولی همسر سابقم ولم نکرده و باز می خواد ازدواج کنیم
    من کلی اذیت شدم و تمام خاطرات تو ذهن منه
    و الانش هم باز دعوا داریم
    باز تهمت میزنه
    ولی پسرم داغون میشه اگه ازدواج نکنم
    نظرتون چیه؟

    • کدبانوی ایرانی گفت:

      البته که بهتره در این مورد با مشاور و متخصص مشورت بفرمایید ولی این سوال رو از خودتون بپرسید که اگر مجددا ازدواج کردید و با وجود مشاجرات و مشکلات، دوباره مجبور به جدایی شدید چه اتفاقی برای خودتون و پسرتون میفته؟ خودتون میگید همچنان مشاجره دارید، پس در ابتدا جوابی برای این سوال پیدا کنید و بعد تصمیم بگیرید!!

      • بهار گفت:

        سلام‌ منم ۱۰سال بود ازدواج کرده بودم و با یه پسره ۵ ساله جدا شدم و بعد از ۳ ماه مجدد با همسرم ازدواج کردم به خاطر پسرم ولی اوضاع خوب نشد بدتر شد که یکماهه جدا شدم

      • رضا گفت:

        من دوباره ازواج ناموفق داشتم یکی ۷سال که حاصل اون یک دختر است ازدواج بعدی من ۶ماه بود در حده نامزدیی که از هم جدا شدیم الان میخوام دوباره ازدواج کنم ولی نمی توانم با خانمی که کسی بهم معرفی کرده که اون هم شرایطش مانند خودمه چگونه سر صحبتو با اون واز کنم نمیدونم باید چه مطلبی رو به او بگویم

    • اریانا گفت:

      شما خودت علاقه داری برگردی آگه نه آدم های زیادی هستند که علیرغم میل فرزند شون ترجیح میدن که یه محیط مادرشو فرزند ی سالم واسه بچشون بسازند تا زندگی پدر و مادر و فرزند ی اما با توام با دعوا و مرافه و نا امن امیدوارم اول عاقلانه به تمام جوانب مختلف اخلاقی و کرداری شوهر تون فکر کنید و اگر مطمئن بودین که می تونید دوباره انرژی صرف بحث و جدل کنید و متاسفانه این بار پسرتونو در سن رفتن به مدرسه قربانی احساس تون کنید برگردید اگه نه من توصیه ام بشما اینه که کار دقیق و کارشناسی بکنید شما که دوسال جدا بودین شش ماه دیگه هم روش وتوی این مدت برای آینده فرزند کوچک تون با همسرتون تصمیم قطعی بگیرید که با کمک گرفتن از مشاوره خانواده پی در پی و طولانی مدت اینبار پیروز مندانه برگردید و اصولی شروع کنید به امید شروعی سبز و بی انتها برایتان

    • اسو گفت:

      تو میخواهی پسرت را فدای هوس خودت کنی عاقل باش و اشتباه نکن چون نه هیچ مردی نه هیچ زنی نمی تواند آنگونه که تو مادر بچه یا پدر بچه خودت هستی دل بسوزاند و یا احساس مسئولیت و عاطفه داشته باشد تو با این کار سالهای بعدی خودتو با آینده فرزندت و کسی که باهاش ازدواج میکنی خراب میکنی پس به این فکر کن که فقط یکی دو درصد احتمال موفقیت هست و یه ریسک بزرگه این حرکت که با پایان بد زندگی سه نفر تموم میشه آرزوی خوشبختی برای همه انسانها

  2. 64alireza1347 گفت:

    سلام دوستان باید خدمتتان عرض کنم که به هیچ وجه نمیشه حقیقت را کتمان کرد. علیرضا هستم سه سال پیش همسرم را طلاق دادم و مقصر هم همسر سابقم بود بطوری که خود قاضی هم با توجه به مدارک حق را به من داد . و اما مشکل بعد از طلاق .. مادرم تو این سه سال 28 تا خانم را برایم پیدا ومعرفی کرد. هفت نفرشون خانمهای مطلقه و بیوه بودن ولی متاسفانه تو تحقیقاتی که از در و همسایه و آشنایانشون کردم . هیچ کدامشون مناسب نبودن و مشکل اخلاقی داشتن ( اخلاقی و جنسی) باورتون نمیشه حتی یک خانم 32 ساله که یک پسر هم داشت با هم صحبت کردیم و همدیگه را پسندیدیم و عاشق همدیگه شدیم ولی 9 نفر کسانی که تحقیق کردم همگی گفتن آقای محترم ایشان بدرد زندگی نمیخورن آینده ات را خراب نکن 3 نفر از این 9 نفر فامیل خود خانم بودن خب چیکار کنم شما بگید نمیتونم برای بار دوم ریسک کنم در صورتی که واقعا خوب نباشه اونوقت تا پایان عمر باید بسوزم وبسازم …. واما 21 خانم دیگه را بگم براتون همشون دخترهای جوان بین 24 سال تا 31 سال بودن و جالب تر اینکه همشون هم حاضر بودن با من 45 ساله ازدواج کنن .به یکی از این دخترهای جوان که 26 ساله بود گفتم چرا داری زندگیت را نابود میکنی و حاضری بایک مرد 21 سال از تو بزرگتره ازدواج میکنی . جواب جالبی داد گفت عزیزم تو خانه و ماشین و تمام امکانات را داری من بجای اینکه بشینم تا یک جوان همسن خودم که کار نداره خانه و ماشین نداره و شاید معتاد باشه و صد تا دوست دختر هم داشته و معلوم نیست که نداشته باشه . خب بهتره با تو ازدواج کنم تا زودتر خوشبخت شوم. راستش من هم به مادرم گفتم من بهیچ وجه با دخترهای جوان ازدواج نمیکنم چون سن وسالم چنین اجازه ای را بهم نمیده . راستش نمیدونم پس این زنان مطلقه و بیوه وشوهر فوت شده ها کجا هستن چطوری میتونم شریک زندگیم را پیدا کنم چرا خانواده ام همش دخترهای جوان را برایم پیدا میکنن .آخه چراچراچراچرا یک پسر جوان میره با یک زن مطلقه و بیوه ( بخاطر پول مهریه که از شوهر سابقش گرفته ) ازدواج میکنه اونوقت من هم باید برم بایک دختر جوان ازدواج کنم . مطمئن باشید هیچکداممون هم به نتیجه نمیرسیم و خوشبخت نمیشیم . آخه چرا چراچراچرا همش تو این سایت ها میخونم که خانم های مطلقه و بیوه نظر میزارن که ما خوب هستیم و مشکل از همسران سابق بوده و غیره .. پس چرا من سه ساله نمیتونم یکی از این خانم ها را پیدا کنم و سرو سامان بگیرم باور کنید یک آدم معمولی هستم و خوش اخلاق و مهربان و وفادار و صادق . بطوری که همسر سابقم هفته ای نیست که کسی را برای وساطتت بفرسته که غلط کردم و ببخش و بیا دوباره ازدواج کنیم و ….. اگر آدم بدی بودم که دوباره نمیامد سراغم چون خوب میدونه شوهری بهتر از من نمیتونه پیدا کنه . ومن هم بشدت ازش متنفر شدم از اخلاق من سو استفاده کرد و حاضر نیستم دوباره گزیده شوم حتی اگر تا آخر عمر تنها باشم . بهر حال دوستان تمام نوشته های بالا به نظر من درست و صحیح و منطقی هستن و متاسفانه واقعیت جامعه ما . البته من از رحمت خدا نا امید نشده و باز هم تلاش خودم را برای پیدا کردن شریک زندگیم میکنم چون تنهایی فقط مختص خدا است و بس . و ما انسانها برای آرامش جسم وروح نیاز به همدیگر داریم و نمیتوانیم تنها زندگی کنیم علیرضا مرد روزهای سخت …..

    • نا شناس گفت:

      با سلام
      بهتره برگردی زنتو بگیری اون دوست داره که ولت نمیکنه

    • نناشنای گفت:

      سلام خیلی کم مردهایی پیدا میشن که نظر شما رو داشته باشن و دنبال زنان مطلقه باشن،من خاله داری که از همسرش جداشده و کارمند هم هست وبسیارزیبا و دخترمتدینی هست اما بخاطراینکه مطلقه ست شانس ازدواج نداره و ۳۵یااش شده

    • سانی 2 گفت:

      سلام .زندگی برای یه زن مطلقه سخته سعی کن به زندگیت برگردی .من هم جدا شدم میدونی الان که فکرمیکنم هردومقصربودیم اما منم نمیخوام به زندگی قبلیم برگردم .امااگرمیشه توبرگرد .خدابه هممون کمک کنه .شما ادم خیلی خوبی هستی .

    • اریانا گفت:

      من زنی سی ساله هستم که تا دیروز فقط فکر میکردم خودم مشکلات بلاتکلیفی و انتخاب اشتباه رو دارم اما حالا نظرم عوض شده من میخوام تازمانی که زنده ام فقط درکنار دختر سه ساله ام روزهای خوش جوانی و پیری مو بگذرونم و سعی می کنم به ازدواج مجدد فکر نکنم چون زندگی کوتاه تر از این که بخوای یا منتظر شریکی برای خودت باشی یا به گذشته سوخته ات فکر کنی

    • رها گفت:

      آقا علیرضا .زن خوب هنوز هم هست .مادر خود من چند سال هست که جدا شدن اما هنوز حلقه دستشان هست .وغیر از فامیل هیچ کس نمی دونه ایشون جداشدن .چند سال از بهترین سال های عمرشان که میتوانستند به فکر خودشون باشن اما به فکر من بودن حتی به ازدواج هم فکر نکردن ومن بهشون افتخار میکنم .الان من بزرگتر شدم و اینو درک میکنم که باید ازدواج کنن.با کسی که قدر نجابت و پاکی و خوبی ایشون رو بدونه.اغراق نمیکنم ونه چون مادرم هست بگم ولی واقعا مادرم یه خانم به تمام عیار هست و امیدوارم کسی پیدا بشه که قدر این همه خوبی روبدونه و لیاقت همچین زنی رو داشته باشه.

    • زهرا گفت:

      سلام همه ی حرفای شما درست ومتین من قبول دارم جامعه فاسد شده خیلیا بعد طلاق کارایی میکنن ک از عقل ب دوره ولی همه مث هم نیستن من پنج ساله تفاهمی جدا شدم چون هردومون سنمون کم بود درک درستی از زندگی نداشتیم خدامیدونه تقصیر کی بودبعد جداییم هم همسرم وخانوادش چندین بار اومدن خواستگاری ولی دیگه زندگی فک نکنم بشه من بعد جداییم هفته ی دومش کنکور قبول شدم ودرس خوندم و لیسانسمو گرفتم الانم برا ارشد شرکت کردم ب امید خدا توی بانک مشغول ب کارم وشاکر خدام بخاطر پدرومادر وبرادرهای خوبی ک ب من داده چون پشتیبانم بودن وهستن من نه تو دانشگاه ن تو محیط کار ن جای دیگه ب هیچ مردی حتی نگاهم نمیکنم چون میترسم اشتباه پونزده سالگیم دوباره تکرار بشه من الان دارم بهترین زندگیمو میگذرونم و از خدا میخوام سایه ی هیچ پدرومادری از سر بچه هاش کوتاه نکنه

    • ترانه گفت:

      به نظر من شما فقط دل به حرف مردم بستین.از کجا معلوم شاید خودت مشکل داشته باشی که به همه بدبینی

    • سحر گفت:

      سلام بهتره بیشتر به زندگی گذشته و همسر سابقتون فکر کنید و با مشاوره گرفتن از دیگران به زندگی تون برگردید،چون یه زن وقتی کسی رو دوس داره نمیتون ازش دست بکشه،
      شاید واقعا همسرتون دوستون داره که خودش پا پیش گذاشته

    • شاهد گفت:

      سلام دوست عزیز
      منم سه ساله از همسرم جدا شدم، اولش فکر میکردم همسرم چقدر مرد بی لیاقتی بوده که نتونسته منو با این همه خوبی نگه داره، ولی الان فکر میکنم تووی هر ازدواجی که به جدایی منجر میشه هر دو طرف مقصرن، شاید اگر من توانایی نگهداشتنه زندگیمو داشتم شوهرم منو ول نمیکرد و از همه ی اون زحمتایی که برای زندگیمون کشیده بودیم به راحتی نمیگذشت.فکر میکنم شما هم باید بگردین و مشکلات خودتونو پیدا کنید شاید اینجوری توو زندگیه آیندتون مشکلاتتون خیلی کمتر بشه.منم با نظره شما موافقم بهتره آدمایی که تجربه ی یکسانی دارن با هم ازدواج کنن ولی متاسفانه جامعه ی امروز ما هیچ چیزش سر جاش نیست.امیدوارم زندگی قشنگی که دنبالش هستینو بدست بیارید.

    • م م گفت:

      دوست من ! وضعیت منم دقیقا مثل شماست و با وجود یک فرزند ۱۱ساله همسرم رو بخاطر خیانت طلاق دادم ! دقیقا همینطوری که میگید هست ، ولی با راهنمایی یکی از آشنایان با خانمی آشنا شدم که فکر میکنم بتونیم یه زندگی خوب رو از نو بنا کنیم !
      شما هم به خدا توکل کن و در خانواده های متدین دنبال یار بگرد.

      • عباس گفت:

        سلام
        خواهش میکنم اینکار رو نکن
        من شرایط شما رو داشتم یه فرزند ١٢ ساله دارم ۵ سال پیش جدا شدم سه سال است که مجددا ازدواج کردم اولش فکر میکردم میتونیم زندکی خوبی رو شروع کنیم اما متاسفانه بدتر هم شد
        خواهش میکنم خیلی دقت کن
        شرایطتت بدتر نشه

    • بهاره گفت:

      به نظر من برگردید و با همسر سابقتون زندگی کنید من مطمئن هستم که اون متوجه اشتباهاتش شده و به همین دلیل از این به بعد قدر شما رو میدونه …
      شما اونو ببخشید تا خدا هم شما رو ببخشه
      یه فرصت دوباره بهش بدین نهایتش اینه که عوض نشده ولش میکنید
      نظرتون چیه ؟؟؟؟

    • amir گفت:

      عزیزم فعلا باید صبر کنی تعدادشون بیشتر بشه. چون خیلیاشون دارن فعلا مثل ادم مجردا کیف و نوش میکنن.
      یکی میگفت تو همدان به ازای هر 4 تا ازدواج یه طلاق ثبت میشه، بعد میگفت خیلی خوبه، اره خیلی خوبه چون زندگی ها به 5 سال نکشیده میپاچه و کار به طلاق میکشه پس این امار امار وحشتناکیه دوستان

    • راب گفت:

      هر دختر جوون مجردی که مشکل نداره من خودم یه دختر مجرد هستم که حاضر شدم با ساده ترین شرایط با یه آقای مطلقه 50 ساله ازدواج کنم اما ایشان هم متاسفانه افکار شما رو دارن

    • جاوید گفت:

      مرد روزهای سخت نه دیگه زیادی اعتماد کن نه زیادی مهربانی

    • مهناز گفت:

      سلام خواستم فقط بهتون بگم من هم دقیقا شرایط شما رو دارم ٣١ سالمه ٧ سال پیش ازدواج کردم ١ سال زندگی کردم من و اون آقا از هیچ لحاظی با هم هماهنگ نبودیم طبقاتی فرهنگی تحصیلاتی ولی من گفتم میشه این چیزا مهم نیست آخر هم رفت با یه خانم دیگه درست نیست گفتنش ولی خیلی راحت آوردم خونه گفت من از اول تو رو نمی خواستم خواهرم تو رو انتخاب کرد تلاشم بی فایده بود جدا شدیم خدا رو شکر هیچ ثمره ای نداشت تمام مواردی هم که تو این ۵ سال اومدن جلو غیر منطقی بودن ولی توکلم به خداست چون موردمون شبیه هم بود خواستم این پست و بزارم امیدوارم همه ی اونایی که دلشون شکسته به هر نحوی طعم جدایی رو چشیدن بتونن جفت خودشونو پیدا کنن .

    • M گفت:

      سلام جناب اقا محترم شما یک مشکل بزرگ که دارین اینه که زود قضاوت میکنین من هم بعد از ۵ سال زندگی از همسرم حداشدم و وقتی اخرین تلاش ها رو برای زندگیم میکردم و به مشاور مراجعه کردم سهم خودم رو ۵٠% دیدم. پس قطعا شما هم نواقصی داشتین که کار به حدایی کشیده اگر یه اقا برای همسرش خوب باشه خانومش خونه رو به بهشت روی زمین تبدیل میکنه خانومی با این دیدگاه که جدا بشه وارد زندگی نشده و نمیشه و مطمئنن با قوانین جدید که ماهی یک ربع سکه هم خرج کفاف زندگی یک خانوم رو نمیده چه برسه به این که بک مرد دیگه هم وارد این زندگی بشه به نظرم پیش داوری ها رو کنار بگذارم دنبال مقصر بودن ها رو در این اوضاع کنار بگذاریم و نقصان خودمان هم ببینیم شاید که کسی کاخ ارزوهایش به ویرانه تبدیل نشود

  3. شیدا گفت:

    من هم مطلقه شدم سنم 28دخترم رو در دو ماهگی دادم به شوهرم واز هم جدا شدیم شوهرم بهم خیانت کرده بود والانم همین طوره با وجود یتیم شدن دخترش باز همونه با زنا میپره وازم میخواددوباره با هم ازدواج کنیمجیگرم داره میسوزه ولی در رابطه با ازدواج دوم من سه تا مجرد خواستگار داشتم و دو تا خواستگار که بچه داشتن نمیدونم کدوم رو برای زندگی انتخاب کنم از یه طرف فکرم همش پیش دخترمه بگید چی کار کنم من

    • اریانا گفت:

      متأسفانه من هم نمیدونم چی بگم اما فقط براتون دعا و آرزوی موفقیت دارم

    • اریانااریانا گفت:

      اگه بچه تو بیاری پیش خودت و بزرگ کنی خیالت کاملا راحت میشه اجازه نده همسرت که خانوم بازه در آینده دخترت تاثیر منفی بزاره بنظر مث آدم وقتی عمرش مفیده که نسل خوبی از خود بجا بزاره حتی اگه در آینده نزدیک ازدواج کردی میتونی با کسی باشه که دخترا وشرایط تو بپذیره البته این فقط یه نظر خواهرانه است امیدوارم بهترین کارو انجام بدی

      • ح افشار گفت:

        اون اگه بفکر دختر معصومش بود که اون طفلک رو نمیداد به شوهرش یعنی همین رفتارش نشون میده تو زندگیش خیلی کم گذاشته و حتی اگه راست هم بگه و شوهرش دنبال خانم بازیه احتمال قوی اشکال از این خانم بوده که نتونسته نیازهای شوهرشو برآورده کنه آخه شما تو کل موجودات زنده بگردی پیدا نمیکنی مادری رو که بچشو ول کنه به امان خدا

        • سوینا گفت:

          من مثل این خانومم من بچمو دادم شوهرم دست از خانوم بازی برداره بعدش کی پیدا میشه با یه خانوم با یه بچه ازدواج کنه بعدشم اصلا نگه شم داشتی ببری پیش ناپدری که خیلیا به دخترت تجاوز کنن من خودم دختر با سلیقه ای بودم وتر تمیز چه کنم که شوهرم تنوع طلب بود ومن رو تو بارداری رها کرد من راهی نداشتم که برش گردونم بعدشم من خودم مهم نیستم پس اینجوری قضاوت نکن برادر من تو زندگی طرف نیستی

          • سوینا گفت:

            شما جای ما نیستید اگر من مادرم پس سهم پدر چیه بی غیرتی نه پدر باید بسوزه بزرگ شدن بچه رو ببینه چون من بعضی مردا فقط اسمشون مرده ومن دیدم که مردی حاضر نیست که زنی رو با یه بچه سر پرستیشو قبول کنه خود من خواستم با یه اقایی ازدواج کنم حاضر بودم بچه اش رو هم نگه دارم تا اسم دخترم به میون آمد ترسید چی میگی آقا شوهر سابق من اگه من بچه رو تو بارداری رها نمیکرد نه بچه نه من الان اواره نبودیم

        • alebae گفت:

          ازدواج دایم هستم

  4. sina گفت:

    سلام اسم من سینا هستش من14سالمه پدر مادرم 13سال پیش از هم جدا شدن از اون به بعد من نه پدر مو دیددم نه مادرمو با پدر بزرگ مادریم زندگی میکنم. و به اون ها بابا و مامان می گویم. پدر مادر واقعبم زنده ان اما ازدواج کردن و مادرم را نمیبینم و پدرم را سالی یک ماه میبینم و وقتی به طلاق اونها فکر میکنم گریه ام میگیره درس خیلی خوبه معدل امسالم19.57 اومد اما به دردم نمیخوره به نظرتون چیکار کنم ؟؟میخام ترک تحصیل کنم.

    • زهرا گفت:

      سلام اقا سینا هیچ وقت با زندگی واینده ی خودت اینکارو نکن توباید ب خاطر حرمت پدربزرگ ومادر بزرگتم ک شده خودتو به بالا بالاها برسونی تا بهت افتخار کنن با معدل ب این خوبی ترک تحصیل چیه پسر

    • فاطمه گفت:

      آقا سینای عزیز،برادر گلم، درست را ادامه بده تا به یه جایی برسی که آن شاءالله دستت تو جیب خودت باشه و آقا دکتر (پزشک) خوب بشی که باعث سربلندی خودت باشی، توکل به خدا کن، شما هم در آینده ازدواج میکنی و صاحب فرزند میشی و باید برای اونها مایه افتخار باشی، اگه پدر و مادرهای ما سواد داشتن، هیچ وقت با آینده بچه هاشون بازی نمی‌کردند ولی خدا با ماست.

  5. sina گفت:

    جواب رو به ایمیلم پیام کنیدsinaz45356@gmail.com

  6. سحر گفت:

    سلام،طلاق چیز خوبی نیست،منم یه دخترم که تو سن ٢٣سالگی مطلقه شدم،من عاشق همسرم بودم،ولی به هر حال نشد،بهتره با فکر ومشاوره به زنگی قبلی تون برگردید،کاش شوهر منم بر میگشت،ولی نشد،من هنوزم دوسش دارم

  7. بی نام گفت:

    سلام من ۲۵ سالمه و ۹ ماهه که ازدواج کردم،از ماه دوم بعد از ازدواج متوجه شدم شوهرم انحراف جنسی داره و مدام با مشاورای مختلف در تماسه ولی از من پنهان میکرد،تمام این ۹ ماه با اعصاب خوردی و شک و تردید زندگی کردم.خودم با همون مشاورا تماس گرفتم گفتن بله شوهرت سه ساله با ما در تماسه و مشکل داره و باید درمان بشه
    چیزایی که درمورو بیماریش به من گفتن داغونم کرد.با خودش حرف زدم گفت چیزیم نیست اینا فقط تخیلات ذهنیمه و نیاز به درمان نداره بعد از ۹ ماه صبوری و به خاطر ترس از طلاق حالا دیگه میخوام جدا بشم.ولی میترسم از طلاق و مشکلات بعدش.شوهرم خیلی بی رحمه که به من نگفت چون مشاورا بهش گفته بودن نباید ازدواج کنی ولی گوش نکرده.ازش نمیگذرم

    • فاطمه گفت:

      دقیقا منم هم تمام شرایط شما رادارم. درسته رای دادگاه به نفع ما هست. حتی مجازات دارن.اما زندکیمونو بی وجدانا خراب کردن

  8. پریسا گفت:

    سلام من ۲۵سالمه دانشجوی سال اخر دندانپزشکی هستم ۳ساله ازدواج کردم نمیگم خوبم ولی همه تلاشمو کردم واسه زندگیم،شوهرم ۷۰روزه منو ترک کرده صرفا بخاطر حرف خونوادش و دهن بینی و شکاک بودنش،یک ماهه دارم باهاش حرف میزنم بیا برگردیم سر خونه زندگیمون من حاضر به جدایی نیستم بخدا،زندگیمو دوست دارم مشکل جدیم نداشتیم وسط امتحانا گذاشتمو رفت فکر میکنم با کس دیگه ای باشه،برام شرط گذاشته اگه مهریتو میبخشی،ترک تحصیل میکنی خونوادتو کنار میذاری تا ببرمت در غیر اینصورت بیچارت میکنم،حالا خدارو خوش میاد کسی پشت سر من بشینه بگه زن بدی بود که طلاق گرفت،بخدا حاضر بجدایی نیستم اون الکی شرط میذاره و نمیاد دنبالم اصلا گم و گور شده هیچ چیم کم ندارم بخدا تحصیلات زیبایی خانواده،نابودم کرد

    • علی گفت:

      زندگی های الان بیشتر شده بچه بازی و بی فکری
      من 30 سالمه ولی زنم بخاطر دخالت پدر و مادرش ول کرده رفته و طلاق میخواد
      تو زندگی هر تلاشی را کردم که فامیل هر کی میشنوه شوکه میشه
      موندم چرا زندگی ها شده دخالت بزرگترای کم عقل

  9. محمد گفت:

    من36سالمه تنها پسر خانواده و همسر سابقم 30 سطح خونواده اون پایین تر بود ولی با همسرم باورتون نمیشه بخاطر حماقت اون ودخالت های خواهر ومادرش سر چیزای الکی نه ماهه جدا شدیم و تو ده ماه زندگی مشترک حتی یکبارم دست روش بلند نکردم اصلا اهل دود و مشروب و رفیق بازی نیستم خونه ماشین و درآمد داشتم قبل از ازدواج زنم تا عروسی کردیم همش فشار می آورد زودتر بیا خواستگاریم اما بعدش …قبل ازطلاق فقط از سر غر زدن های زیادش تو مراسم فوت پدرم بهش گفتم برو خونه بابات که تنبیه بشه و در ضمن امتحاناتش رو هم خوب بده …من فقط کمی زود عصبانی میشدم که البته فقط با همسرم تا دوسه روز حرف نمیزدم تا آروم شیم-قبل از طلاق پدرمن تازه ازدنیا رفته بود که دوبار با خواهرش و خانواده ش و میگفت جهیزیه رو میبرم آمدن جلو خونه ما وآبرو ریزی کردن تو محله من اصلا برخورد بدی نکردم منم 6ماه نرفتم سراغش ورفت درخواست طلاق داد بازم راضی به جدایی نبودم که با حرفای بدشون رفتم وکیل گرفتم که خلاص شم تا حالام هیچ تماسی نداشتیم طلاق واقعا باعث نابودی همه چی میشه .

  10. پریسا گفت:

    من ۲۶ سالمه ۳ ماهه که عقد کردم توی این سه ماه دو بار همسرم ازم خواسته که جدا شیم هیچ کاری نکردم یعنی هیچ مشکلی بین ما وجود نداره خانوادش دخالت میکنن الانم اونا می خوان که از هم جدا شیم واقعا نمی دونم باید چکار کنم الان یک ماهه که منو ول کرده و رفته

    • بهار گفت:

      منم ۵ ماه عقد کرده بودم ک ب خاطر هزینه عروسی گزاشت و دخالت های مادرش رفت بعد ۶ ماه اومد طلاقم داد حتی نفهمیدم برای چی ب نظر من کسی ک همسرشو این طوری ول میکنه میره باز هم تکرار میکنه پس برای ۲۰ سال بعدتصمیم بگیر نه چند ماه دیگه در صورتی ک من استاددانشگاهم

  11. mahta گفت:

    من ۳۲ سالمه شوهرم خیلی بی محبت و سردو خسیس و بی مسولیت بود ۹ سال باهم زندگی کردیم خیلی زود بچه دار شدم و بعد تولد پسرم همسرم به کلی بیخیال من شد اوایل سرم رو با پسرم گرم میکردم ٬ سعی میکردم از لحاظ دینی رو خودم کار کنم که به گناه نیفتم خیلی ادم احساساتی هستم شبا تو صبح گریه میکردم شوهرم بعد از بخشیدن مهریه رضایت داد به طلاق الان که جدا شدم خیلی بهترم اصلا احساس پشیمونی نمیکنم فقط دلم برای بچم تنگ میشه جرات اینکه دوباره ازدواج کنم رو ندارم خانوادم اصرار دارن ازدواج کنم ٬ خیلی به این موضوع فکر میکنم ایرادم چی بود چرا زندگیم به جدایی ختم شد ٬ طی دوران زندگی زناشویی و بعد طلاق خیلی مشاوره رفتم همیشه دکترا حق رو به من میدادن ٬ ولی شوهرم حتی راضی نبود یه دکتر بره برا درمان خودش ٬ هیچ وقت حلالش نمیکنم بچم رو هم ازم گرفت وداده عمش بزرگ کنه ٬ کاش بچم پیشم بود

  12. بهار امیدوار گفت:

    سلام منم 31 سالمه بعداز دو سال فهمیدم همسرم اعتیاد داره از همه لحاظ ازش سر بودم خانوادگی تحصیلی مالی ولی با همه چی ساختم اما شنیدن این موضوع که اعتیاد داره مثل یک شوک بزرگ بود برام و باعث شد تصمیم قطعی بگیرم که جدا بشم چون از قبل معتاد بود و ما چون هیچ تجربه ای در این خصوص نداشتیم متوجه نشده بودیم البته بازم با مشاور تماس گرفتم صرفا به این خاطر که از همه لحاظ تصمیمم قطعی بشه که مشاورم گفتن امیدی به ترک کردن همچین موردی نیست و با توجه به شرایط خودم گفتن بهترین راه جدایی هست امیدم بخداست معتقدم اگر تقدیرم ازدواج کردن هست برام پیش میاد به هیچ وجه تو رابطه های بی سروته دوستی وارد نمیشم و البته در مورد ازدواج مجدد هم حتما با چشم و گوش باز از سلامت اخلاقی و پاکی طرف باید مطمین بشم امیدوارم همه کسایی که تو زندگی مشترک شکست خوردن طعم خوشبختی رو بچشن

    • Zanboor porkar گفت:

      سلام دوست عزیز
      من هم دقیقا شرایط شما رو داشتم با کلی عشق و علاقه با کسی ازدواج کردم که از لحاظ اجتماعی و خانوادگی و مالی خوب بود. فکر میکردم ازدواج منطقی و عاقلانه ای دارم بعد از هشت ماه از زندگی مشترک دیدم شوهرم اعتیاد به شیشه داره. اونقدر دوستش داشتم دو سال همراهش به مراکز درمانی مختلف رفتم ولی خوب نشد که نشد. با من میومد دکتر یواشکی میرفت مصرف میکرد.
      دارم جدا میشم ولی شرایط روحی خیلی بدی دارم. من که اهل نماز و تقوا و نجابت بودم همش واسم سواله چرا من باید گول همچین آدمی رو بخورم

  13. بهروز گفت:

    سلام. من 51سالمه و یک پسر17 ساله دارم . وضع مالی بدی ندارم تحصیلات دکتری دارم . میخوام با یک خانم که یک پسر 4ساله داره ازدواج کنم. اما نگران هستم از فضای بعد از ازدواج. هر دو میگوییم میتونیم ادامه دهیم . اما معلومه هر دو خصوصا من تردید داریم که این توانایی رو داشته باشیم که با فرزند سابق همسرمان کنار بیاییم. اگر کسی تجربه ای شبیه این داشته یا شاهد بوده ممنون میشم نظر بده.

    • رضا گفت:

      سلام
      من هم 48 سالمه و وضعیت شغلی و مالی خوب و مدرک دکترا دارم و فرزندی 20 ساله. قراره به اتفاق خانواده به خاستگاری دختری 42 ساله برم در شناخت همسر دوم دچار ناامیدی و سردرگمی شده ام. لطفا اگر راهی برای شناخت بیشتر به ذهنتون میرسه منو راهنمای کنین تا دچار اشتباه دوباره نشم. ممنون

  14. سلنا گفت:

    سلام ….دوستای من با یک فرزند طلاق گرفتن و بعدش با پسرای مجرد (بدون ازدواج قبلی )ازدواج کردن …الان خیلی از زندگیشون راضی ان…..:-)
    بهترین مراسمات رو برای دوستانم گرفتن و فاصله سنیشون بیشترشون همسن هستن…..
    الان هم3سالی است که دارن زندگیشونو میکنن و خوشبختن

  15. حسن گفت:

    من بعد از هفت سال و نیم و داشتن دو بچه از خانمم جدا شدم. با اینکه واقعا دوستش داشتم و عاشقش بودم طی دو سال عوض شده بود. با یه رفیق آرایشگر افتاده بود و زندگیم رو خراب کرد. الان دوباره ازدواج کردم ولی هنوز به فکر خانم اولم هستم. واقعا نمیدونم چکار کنم؟ میخاستم دو ماه پیش برش گردونم ولی به خاطر کارهای خیلی بدی که کرده بود نمیتونستم و خانواده مخالت میکردن. الان هم زیاد تغییری توی زندگیم ایجاد که نشده تازه پشیمون هم هستم چون با ازدواج دوم دیگه راه برگشت خیلی سخت تر شده. فقط توصیه میکنم که هیچوقت حرف دیگران رو ملاک زندگی خودتون قرار ندید.

    • مهلا گفت:

      سلام
      منم ۹ساله ازدواج کردم یه دختر۸ساله دارم ۵ساله خونه بابام شوهرم
      ازدواج مجددکرده نمیادتکلیف من روشن کنه من ۲۴سالم دلم میخادزندگی کنم خیلی ناامیدم بچه ام ازم گرفته نمیزارببینمش طلاقم نمیده نمیدونم چکارکنم بلاتکلیفی خیلی بده امیدوارم همه مشکلاتشون حل بشه.

      • سهيلا گفت:

        من ٣٨سالمه ٢٠ساله ازدواج کردم بعلت مشکلاتی که همسرم داشت بچه دار نشدیم اول برام زندگی بدون بچه اهمیتی نداشت ولی الان دیگه دارم افسرده میشم شوهرم هم بیشتر تعلق خاطر به خانواده و فامیلهاشه چند بار هم اقدام برای بچه دار شدن کردیم ولی به علت وضعیت بد اسپرم دکترها آب پاکی رو رو دستمون ریختن الان به فکر جدایی هستم ولی نمی دونم چیکار کنم شرایطم رو بعد طلاق نمی دونم چه جور میشه ولی بیشتر از این هم نمی تونم حق مادری رو از خودم سلب کنم و از طرفی سنم هم داره می گذره ولی یه زندگی سرد و سوت و کور خیلی اذیتم میکنه
        شوهرم هم راضی به اوردن بچه نیست روابطمون هم خیلی سرد شده می ترسم زندگیمون از این به بعد سرد تر بشه و خودم هم از نظر تحصیلات موقعیت مالی اجتماعی خونوادگی خوبم از کسایی که یه همچین شرایطی رو تجربه کردن و طلاق رو تجربه کردن راهنمایی میخوام

  16. پدی گفت:

    من نسبت ب ازدواج کم رغبتم کسی می تون تشویقم کن با دلایل منطقی

  17. زهره گفت:

    من 35سالمه و یک دختر دو ساله دارم هشت ساله ازدواج کردم مدت کوتاهی بعد از ازدواجم فهمیدم همسرم معتاد هر جور که می شد باهاش تا کردم حتی پارسال بردمش کمپ ولی دوباره برگشت خیلی دلم میخواد طلاق بگیرم و خودمو راحت کنم اما میترسم از حرف مردم و از بهانه گیری دخترم .. با وجودی که خونواده شدیدا پشت من هستن و تنها نمیزارنم اما شوهرم خیلی امیدوارم میکنه که ترک میکنه که خودشم خسته شده و .. هر وقت اسم طلاق میشه میخواد خودشو بکشه … نمیدونم چکار کنم موندم سر یک دوراهی که فقط خودم باید راهرو پیدا کنم

  18. مهسا گفت:

    سلام دوستان من از شما عزیزان میخوام منو برای مشکلی که دارم راهنمایی کنید من الان ۲۶ولی مثل دخترا ۱۸ساله دیده میشه و همه میگن من خوشکلم متاسفانه من ۲بار ازدواج ناموفق داشتم یکبار در سن ۱۶سالگی که دقیقا همون هفته اول نامزدی بهم خورد و به عروسیم نکشید وچون عقدی بزرگی گرفته بودیم همه خبر دار شده بودن بعد از اون پسر خاله من ابراز علاقه کردوخانواده ها نذاشتن واونم با همه ابراز عشقی که به من کرده بود ومنم بهش امید داشتم گذاشت رفت خارج منم به لج اون از روی احساساتم تصمیم گرفتم با یک مرد پیری ازدواج کنم بجز انتقام از اون که منو دوست داشت به هیچی فکر نکردم فکر کردم چون منو میخواسته وبه اجبار مادرش نمیدونم یا هرچی بوده که رفته با این کارم اون می‌سوزه واتیش میگیره ولی بعد از کاری که کردم دیدم من اشتباه بزرگی خیلی بزرگی کردم که اینم حماقت احمقانه کردم خیلی بچگانه کردم وباعث افسردگی و شکست بیشتر خودم شد واونم اصلا فکر کنم حسش نکردن الان بیشتر از سابق اتیش میگیرم همیشه گریه میکنم که چرا این حماقت کردم و به اون اقای ۴۵سالم گفتم وازش معذرت وطلاق خواستم اونم نه نگفت چون میدونست بزور تحملش میکنم ولی هنوز عروسی نگرفته بودم ولی توی عقدمون ما عروسی کردیم وچون پرده بکارت من ارتجاعی من رفتم دکتر گفته هنوز دکتر تا وقتی بچه طبیعی نداری بازم دختری ولی من بیشتر از اینکه مردم میگن دوتا شوهر کرده ناراحتم غصه میخورم الان تمام گذاشته عشقی یا هرچی بود گذاشتم کنار تصمیم به یک ازدواج موفق گرفتم نه از روی احساساتم الان یک پسر خوبی پیدا شده که خواستگاره من شده چقدر خوبه این پسر ولی هنوز از گذشته من خبر نداره خیلی ترس دارم بگم ۲بار شوهر کردم خیلی ترس دارم با اینکه دخترم ولی باید همه چیزهارو توضیح بدم .از این کار واقعا میترسم تو رو خدا همه راهنمایم کنید . ایا دیگه به ازدواج فکر نکنم میترسم به کسی بگم ۲بار من طلاق گرفتم اونا با خودشون چی فکر میکنن .موندم چیکار کنم ؟

  19. سارا گفت:

    سلام، من هم نزدیک دو سال هست از شوهر سابقم جدا شدم، 32 سالمه، بچه نداشتیم، به تشخیص یک روانشناس، به خاطر بیماری روحی که همسرم داشت، خیلی هم دهن بین بود، خانواده ش مرتب بر علیه من و زندگی مون تحریکش می کردن که دست روم بلند کنه، طلاقم بده، در حالیکه من واقعاً دوستش داشتم، از نظر مالی هم هیچ وقت چیزی ازش نخواسته بودم که در توانش نباشه، با همه چیزش می ساختم، با اینکه قسمت زیادی از درآمدشم خرج خانواده ش می کرد، بی احساس بود، با همه این ها من طلاق نمی خواستم، اما خودش و خانواده ش اینقدر اذیتم کردن که راضی به طلاق شدم، بعد پنج سال که عمر و جوونی مو برای اون زندگی گذاشته بودم، خیلی دلم شکسته، خیلی تنهام، دلم می خواست حداقل یک بچه ای داشتم به امید اون ادامه میدادم، توی این دو سال بعد از جدایی م هم چند بار تلاش کردم همسر سابقمو به زندگی مون برگردونم اما قبول نکرد گفت مادرش قبول نمی کنه! مرد سی و پنج ساله آب می خورد باید قبلش از مامانش اجازه می گرفت، هر روز همه زندگی مونو باید برای مامانش ریز به ریز تعریف می کرد، بعد از جدایی هیچ موردی هم برای ازدواج مجدد برام پیش نیومده، با اینکه همه میگن خوشگلم و اصلا 32 ساله به نظر نمیام، 25، 26 نشون میدم، فوق لیسانس هستم، از خانواده نجیبی هستم، خودم متینم و خیلی مسائل اخلاقی را رعایت می کنم، اما انگار اصلا بختم بسته شده!!! هیچ خواستگاری ندارم با اینکه همه ازم تعریف می کنند، خیلی تنهام 😢 همش شب ها دعا می کنم، گریه می کنم، از خدا می خوام یه مرد با وجدان و با محبت بیاد تو زندگیم، خیلی بی پناهم، البته خداروشکر سایه پدر و مادرم بالای سرم هست، طلاق و تنهایی خیلی سخته! 😔

    • نازنین گفت:

      کاملا شرایط مشابه شما رو دارم . من و همسرم با هم مشکلی نداریم التبه تا زمانی که خانواده شوهر دخالت نکنن.شوهرم خیلی دهن بینه و همه مسائل زندگی مون رو به خانوادش منتقل می کنه. تا الان سه بار شوهرم می خواسته من رو طلاق بده و چون من میگفتم طلاق نمی خوام و همسرم هم توان مالی پرداخت مهریه رو نداشته طلاق نگرفتیم. توی هر سه مورد دقیقا خانواده شوهرم اصرار به طلاق من داشتند و این به خاطر دهن بین بودن شدید شوهرم به مادرش و خواهر بزرگترش (مجرد-40 ساله) هستش. اینکه میگم کاملا خانواده همسرم باعث مشکل زندگی ما هستند چیزی هستش که خیلی از آدم های اطراف من و همسرم متوجه شدند ولی خودم همسرم نمی خواد قبول کنه. و کاملا میدونم چرا مادر شوهر و خواهر شوهرم با من مشکل دارن . اونا منتظر بودن که من برای داداشم از خواهر شوهرم خواستگاری کنم ولی داداش من با یه دختر دیگه ازدواج کرد.
      دو سال پیش همسرم به خاطر مسائل مالی با خانوادش قهر کرد و من و شوهرم زندگی خیلی خوبی داشتیم زندگیمون پر از احساس و عشق بود یکبار هم اسم طلاق رو هیچ کدوم به زبون نیوردیم. (همه می دیدند که ما دیگه اختلاف نداریم)
      حالا شوهرم چند ماهی هستش دوباره رفته با خانوادش آشتی کرده و دوباره یه پا میگه باید طلاق بگیریم. (البته خودم هم یه اشتباهی کردم که باید اعتراف کنم و اون این بود که بعد از آشتی شوهرم با خانوادش از من خواست برم با خانوادش آشتی کنم ولی من اونقدر از این خانواده به خاطر اینکه بهم خیلی بی احترامی کرده بودن و 2 بار من رو به پای طلاق کشونده بودن ناراحت بودم که به شوهرم گفتم تو خوب کاری کردی با مامانت اینا آشتی کردی ولی من از دستشون خیلی ناراحتم و آشتی نمی کنم با همین یه جمله همه زندگی من دوباره ریخت بهم) حالا 6 ماهه شوهرم قهر کرده و هر جی میگم مشکل من چیه، بیا حرف بزنیم جواب نمیده. حتی من یه نفر رو واسطه کردم که بیاد با من آشتی کنه ولی اصلا قبول نمیکنه و میگه طلاق و حالب اینجاست که شوهرم میگه من درخواست طلاق بدم باید پول مهریه رو نقد بدم که ندارم بیا توافقی جدا بشیم و مهریه ات رو قسطی بدم .
      خسته شدم از مردی که خیلی بچه است. خسته شدم از مردی که خواهر و مادرش براش تصمیم میگیرن. خسته شدم…
      با عذرخواهی از همه آقایون هموطن . به نظر من وقتی یه زن به یه مرد بله میگه تو زندگیش انتظار مردونگی از اون مرد داره انتظار محبت داره، انتظار حمایت داره ولی متاسفانه بعضی از مردای سرزمین من ، زندگی رو شوحی میگیرن ، یا میرن دنبال اعتیاد یا دنبال هوس بازی و یه زن دیگه و یا ارباب حلقه به گوش خانوادشون هستن.

    • هادی گفت:

      سلام شرایط خودتون را بفرمایید

    • هادی گفت:

      سلام شرایط شما برای ازدواج چیست

    • هادی گفت:

      شرایط شما بری ازدواج مجدد چیست

  20. پریا گفت:

    سلام من 20سالمه و14سالگی ازدواج کردم چند ماهه طلاق گرفتم . تصمیم دارم ازدواج نکنم هیچوقت ولی خاستگارم زیاده نمیدونم چیکار کنم.همشونم مثل شوهر قبلیم فقط قول میدن ولی نمیدونم روشون حساب کنم یا نه

  21. mariamaasoumi گفت:

    زن مطلقه ام دوست دارم ازدواج کنم

  22. س س س گفت:

    سلام من 27 سالمه همسرم بچه دار نمیشه خیلی تلاش کردیم نشد ولی از لحاظ خوانوادگی و فرهنگی بهم نمیخوریم دلم و به بچه خوش کرده بودم که نشد خیلی مرد سالار هستن برای پدرش کار میکنه نه حقوقی داره هیچی همه کاره پدرش هست 39 سالشه ولی از خودش اختیاری نداره منم عاشق بچه هستم راضی نمیشه بچه بیاریم سر کار و دانشگاه هم اجازه نمیده به نظرتون چیکار کنم میخام طلاق بگیرم آیا اینده روشنی دارم

    • نازلی گفت:

      اگه فقط بچه دار نمیشد و ادم خوبی بود بهت توصیه میکردم بمونی ولی ظاهرا نه تنها بچه دار نمیشه که اخلاق و اراده هم نداره ولی اینم هست که جدا بشی میتونی زندگیت رو راه ببری؟ مستقل بشی؟ خونواده ت حامی هستن یا اونا هم مانعت هستن. به این چیزا فکر کن

  23. رضا گفت:

    علل محوری طلاق و عدم ازدواج جوانان

    ۲۵ -اینست که امروزه دیگر به ندرت زنی برای آبروداری ازدواج می کند و به خاطر حرف مردم به زندگی نکبت بارش ادامه می دهد زیرا آن آبرو و حرفها دیگر از اعتبار افتاده است و این از خاصیت جامعه صنعتی و ارتباطات مدرن است.

    ۲۶- و بندرت مردی فقط برای اینکه یک ظرف تخلیه شهوت به طور آماده در خانه داشته باشد به زناشوئی تن می دهد و آنرا تحمل می کند. زیرا روابط آزاد جنسی در همه جا فراهم است که ارزانتر هم هست.

    ۲۷– و به ندرت زنی فقط به خاطر داشتن یک سرپناه و شام شب تن به ازدواج و استمرار زناشوئی می دهد.

    ۲۸- و به ندرت زنی فقط به خاطر آتیه و بازنشستگی ازدواج می کند و ادامه اش می دهد زیرا بیمه ها این کار را می کنند و نیازی به شوهر نیست.

    ۲۹- تمکین جنسی زن هم که از اساس زناشوئی و از وظایف ذاتی زن در زندگیست در حال انقراض است زیرا زن دیگر مجبور به حفط زناشوئی اش نیست پس در این وظیفه هم اجباری نمی بیند و همین امر امروزه از علل محوری طلاق است.

    استاد علی اکبر خانجانی

    کتاب” فریادِ زن”

  24. رضا گفت:

    ۱۲۳- پر واضح است که احاطه و اقتدار زن بر مرد بسیار عمیق تر است زیرا ولایت زن بر دل و اراده مرد است. پس اگر زن بخواهد بر حق و دین خدا عمل کند محال است مرد تن در ندهد. و این بدان معناست که علت العلل تباهی زناشوئی، زن است نه مرد. زیرا ضعیفه بودن زن یک امر بیرونی و سطحی است. زن اگر بخواهد زندگیش را اصلاح کند می تواند. از اینجاست که به قول رسول اکرم (ص) اکثر زنان دوزخی هستند زیرا از این اقتدار الهی خود عمداً و آگاهانه سوء استفاده می کنند. به همین دلیل بسیار بندرت زن مطلقه سعادتمند می شود زیرا باعث اصلی اکثر طلاقها زن است. اینست که آخرالزمان جهنم تباهی زن شده است.

    ۱۲۴- زن باید بداند شوهری که بنده و مرید اوست در خفا مرید شیطان است و این زندگی در سراشببی فروپاشی قرار دارد. پس وای بر زنی که شوهر ایده آلش را مردی مرید و بنده خود و بی اراده بداند. او بدترین شوهر دنیا را برگزیده است و این ارضای نفسانیش از بندگی شوهرش به یکسال نمی پاید که بر سرش می شکند و تازه می فهمد که کل بار دنیای زندگی را بر دوش کشیده و مردش جز بولهوسی کاری نمی کند. و این بزرگترین فاجعه عصر ما در انتخاب شوهر است که مظهر کمال حماقت زن مدرن است.

    استاد علی اکبر خانجانی

    کتاب فریادِ زن

  25. hadiseh گفت:

    سلام من دختری 20 ساله هستم چند ساله نامزدم عقد کردیم دو تامون عاشقه همیم و بدون هم نمیتونیم واقعاً اما خواهرش و برادر من با هم ازدواج کردن و به مشکل برخوردند و ما هم داریم اتیش اون دوتا میسوزیم خانواده ها ما رو مجبور به طلاق کردن ما دو تا هم کنار اومدیم و به فکر طلاق هستیم چون با وجود جدایی اون دوتا نمیذارن ما عروسی کنیم و خوشبخت باشیم هر دو هم بشدت ناراحت هستیم هر راهی هم فکر کنید رفتیم اما جواب نداده چون خانواده نامزدم به شدت مخالفن و گفتن از محالاته که چنین چیزی بشه… من هم فکر نمیکردم که به این سرنوشت دچار بشم و در دوران نامزدی رابطه داشتم و دختر نیستم نمیدونم ایا بعد از طلاقم چیکار کنم ایا کسی حاضر میشه باهام ازدواج کنه ؟ دیگه دارم دیوونه میشم فشار خیلی زیادی از طرف خانواده ها رو هر دوی ما هست و طلاق حتمیه و من نمیدونم ایا در اینده میتونم با وجود این که دخترانگیم از دست دادم مردی با من ازدواج میکنه ؟ یا اصلا چجوری این قضیه رو مطرح کنم با طرف.. فقط خودم میدونم و نامزدم اون هم عذاب وجدان داره و میگه ازدواج با من ایندت خراب میشه چون باید دور خانوادمو خط بکشم این شرط خانوادشه …

  26. مینا گفت:

    اگه همو دوس دارین و مشکلی ندارین نباید قید همو بزنین نباید جلو دنیا واییستین این دیگه واقعا عجیبه اینکارو نکنین

  27. سعید گفت:

    من 23سالمه با دخترخالم ازدواج کردم که 16سال سن داشت و بعداز11ماه ازدواج که دوران نامزدی بود بادخالت های بی جا خونوادش ازهم جدا شدیم الان به ازدواج کردن خیلی بدبین شدم وتصمیم گرفتم ازدواج نکنم میشه شما راه حلی جلوم بزارین تا نظریه من برگرده الان حدود 7ماه جداشدم زندگیم کلا بهم ریخته

  28. مینا گفت:

    به اقا سعید

    به خودتون مهلت بدین منم تازه جدا شدم و حس شما رو درک میکنم فقط باید بسباریم به خدا زمان خودش حل میکنه لا اقل باید امیدوار باشیم البته شما 7 ماهه جدا شدی چی بگم والا فقط میتونم دعا کنم ایشاله حل میشه

  29. نازلی گفت:

    من میخواستم با یک مرد چهل ساله ازدواج کنم خونه و ماشین و غیره هم نداره و تازه بچه هم داره، دوسش دارم خب ولی الان که نظرات رو میخونم میبینم همه تون که جدا شدید ارتباط با همسر سابق قطع نشده دیگه چه برسه بچه هم داشته باشه و این منو دو دل کرده، به اندازه کافی با شرایطش کنار امدم ولی واقعا نمیتونم تحمل کنم مادر بچه دایم تو زندگیم باشه

  30. سيما گفت:

    من٣٠سالمه و ۶ ماهه از همسرم جدا شدم.تو ۶سال زندگی مشترک خیلی احساس تنهایی می کردم شوهرم خیلی بی مسوولیت و خودخواه بار اومده بود،افسرده خو بود و منفعل و زیاد اعتنایی به من و زندگیمون نداشت خیلی واسه بهتر شدن زندگیمون تلاش کردم کلی مشاور و روانپزشک رفتم و هر جور بود این زندگی کج دار و مریض اداره کردم.آخرشم شوهرم گذاشت و رفت و منو پا در هوا گذاشت و خانوادم از خانوادش پیگیری کردن گفتن برو خودت طلاق بگیر،شرایط کاری و مالی و ظاهری خوبی دارم اما این کمبود محبت ونبود عاطفه در زندگی قبلیم اذیتم می کنه از طرف دیگه می ترسم دوباره کسیو دوست داشته باشم اونم دلمو بشکنه دوباره،هنوز یادآوری خاطرات زندگی مشترکم آزارم میده و نمی تونه غم این موضوع رو که شوهرم دوسم نداشته رو قبول کنم برام خیلی درناکه این موضوع

    • هادی گفت:

      سلام خوب بوده که جدا شدید جلو ضرر را از هر جا بگیرید منفعت است زندگی که از نظر روحی در عذاب باشی زندگی نیست جهنم است چه بسا افرادی که از نظر مالی شاید سطح بالا نباشند ولی زندگی آرامی دارند و اهل محبت اند و دنبال آرامش و همسری میخواهند مانند خودشان

  31. Mona گفت:

    من هم 29 سالمه و دو بار ازدواج کردم. ازدواج اولم بعد سه سال با یه بچه 1ساله به خاطر خیانت همسرم که بارها و بارها بود با حرف آخرش که گفت من نمیتونم با یه نفر باشم به جدایی رسید.
    تو همون گیر و دار طلاق با بحران عاطفی با کسی آشنا شدم دو سال صیغه اش بودم با این باور که یه پسر بارها و بارها با هم دعوامون میشد اما بازم نمیدونم چرا ادامه میدادم اون خیلی اصرار به موندنم داشت درست وقتی که جدا شدم مادرش باهام تماس گرفت و فهمیدم هم زن داره و هم بچه ولی به خاطر خیانت همسرش تو کش و قوس جدایی بودن. با وجود اینکه تو این مدت با پسرم رفتاراش خوب نبود با هم اختلاف داشتیم و فوق العاده خسیس و خودخواه و بی مسولیت بود پذیرفتم عقد کنیم از بی فکریای خودم متنفرم. بعد یک سال هم بچه دار شدم با وجود اینکه بیکار بود از لحاظ مالی تحت فشار خودم کار میکردم ولی حقوقم کفاف خرج پسرمم نمیداد. از وقت دنیا آمدن دخترم شوهرم رفتاراش با پسرم بدتر هم شد. خیلی تحت فشارم یه طرف پسرمه که دارم میبینم با این مرد یه روانی میشه من مهریه ام رو بخشیدم تا مال من باشه ولی نه حضانتشو به من داد نه کفالت، یه طرفم دخترم که همسرم خیلی دوسش داره و میدونم چون دختر اولش رو بهش ندادن اگه بخوام جداشم بهم نمیدتش. خیلی تحت فشارم ادعا میکنه دوسم داره ولی رفتاراش با پسرم و دروغ گویی های بی حسابش و وضع مالی خراب و بی مسولیتیش منو ازش متنفر کرده از طرفی اگه جداشم با غم دوری دخترم و وضع بد جامعه و گذران زندگی نمیدونم چی کار کنم چون مهریه ام عندالاستطاعه است و الان هیچ مالی نداره که بخوام طلب مهریه کنم اینقدر تحت فشارم که جسما و روحا داغونم هر روز پرخاشگریاشو با پسرم که میبینم آرزوی مرگ میکنم مدت یه سالم هست که احساس میکنم معتاد شده. دو بار ازش مواد مخدر دیدم ولی هربار گفته اشتباه میکنم. توروخدا من و راهنمایی کنید دارم دیوانه میشم

  32. مهناز گفت:

    من ٣٠ سالمه ٧ سال پیش با آقایی ازدواج کردم که خواهرش که همکلاسم بود بهم معرفی کرده بود اون آقا یک بار هم ازدواج کرده بود یعنی تو عقد جدا شده بود ولی من اشتباه کردم نذاشتم خونوادم بفهمن بعد ١ سال زندگی خودشو نشون داد بهانه های مختلف همه جوره سعی کردم زندگیمو نگه دارم چند جا مشاوره وقت گرفتم نهایتا همشون می گفتن جدا شو این به دردت نمی خوره نمی خوادت همه جوره بهش محبت کردم که بمونه آخر وقتی تو خونه با یه خانمی دیدمش دیگه نتونستم بمونم حتی بازم بخشیدمش ولی گفت از اولم نمی خواستمت ۵ ساله جدا شدم ولی نتونستم با هیچ کس آشنا بشم و به ازدواج فک کنم ولی الان تنهایی تو ٣١ سالگی بد جوری آزارم میده خانواده همه جوره هوامو دارن ولی خسته شدم فوق لیسانسمو گرفتم ولی از این وضع که به خاطر فرار از تنهایی خودمو مشغول کنم خسته شدم امیدوارم همه ی اون هایی که مشکل شبیه من دارن بتونن همسر مناسب خودشونو پیدا کنن .

    • هادی گفت:

      سلام معلومه که از نظر روحی خیلی ضربه خوردید ولی همه که بد نیستند شرایط شما چی هست و چه انتظاراتی دارید

  33. ح گفت:

    منم 8 سال پبش به خاطر خیانت همسرم جدا شدم یه پسر 15ساله دارم از طریق سایت همسریابی دو بار ازدواج کردم به ماهم نرسید موندم چیکار کنم واقعا چی به سر زنای ما اومده نه معتادم نه اهل خلاف و رفیق بازی دیگه مجبورم تنها بمونم چی سره ادمای الان اومده

  34. ح گفت:

    دنبال ازدواجم چیرییم ندارم مستاجرم 8 سال پیش جدا شدم یه پسر دارم پیش مادرمه کسی حاضره با من ازدواج کنه؟

    (کدبانوی ایرانی: شماره تلفن نظر دهنده محترم حذف شد.)

  35. moshavere گفت:

    ازدواج یکی از تصمیمات مهم شما در طول زندگی است و در این حین، خانواده شما می خواهد عشق و حس حمایت خود را در هنگام آغاز زندگی زناشویی شما ابراز کنند. از سوی دیگر ، از دید خانواده این یک تصمیم مناسب در انتخاب همسر مناسب شما نیست و معتقدند که نامزد شما معیارهای دستیابی به یک ازدواج موفق را ندارد و زندگی شما بعد از ازدواج به طلاق می انجامد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *