روباه زیرک

5 plus ones based on 5 ratings

قصه روباه زیرک

«بابا روباه» خود را روباه زیرکی می دانست. او با همسر و بچه هایش نزدیک جنگل زندگی می کرد.

هر پنج بچه روباه درست مثل پدر و مادرشان، زیبا و البته همیشه گرسنه بودند.

بابا روباه و مامان روباه برای سیر کردن آنها مرتب دنبال غذا می گشتند. یک شب که هر دو همراه با غذا به خانه بر می گشتند، بابا روباه گفت:
بچه های ما خیلی زیرک و زیبا هستند فکر می کنم همه آنها به من رفته اند.

همسر روباه جواب داد: این قدر بلند حرف نزن وگرنه پلنگ صدایت را می شنود.

بابا روباه گفت: بگذار بشنود. من زیرک تر از آنم که به دام او بیفتم. شاید تو نتوانی به تنهایی از دست او فرار کنی، اما هوش من برای نجات هر دوی ما کافی است.

همین که حرف بابا روباه تمام شد صدای غرشی در تاریکی به گوش رسید؛ خوب، بابا روباه من اینجایم و می خواهم هر دوی شما را بخورم. مگر اینکه همان طور که گفتی، با هوش خودت جلویم را بگیری! آن وقت، یک پلنگ بزرگ سیاه و زردرنگ از میان بوته ها خارج شد.

بابا روباه از شدت ترس و ناراحتی نمی توانست حرف بزند. او اصلا نمی دانست چه کار کند چرا که اصلا زیرک نبود.

آنگاه مامان روباه به آرامی گفت: چه خوب شد که شما را دیدیم، عمو پلنگ! شما پلنگ دانایی هستید و حتما می توانید به سوال مهمی که ما را نگران کرده است، جواب بدهید.

پلنگ، درست مثل بابا روباه مغرور بود و از این که او را دانا صدا کنند، خوشحال می شد. همچنین گفتن «عمو» به پلنگ نشان می داد که چه حیوان مهمی است.

پلنگ گفت: بسیار خوب کمکتان می کنم. زود سوالتان را بپرسید تا گرسنه تر نشده ام.

مامان روباه ادامه داد: عمو پلنگ، من و شوهرم صاحب پنج بچه روباه زیبا هستیم. اما هنوز نمی دانیم کدامیک از آنها بیشتر شبیه من و کدام یک شبیه شوهرم هستند. شما آنقدر دانایید که با یک نگاه حتما جواب این سوال را پیدا خواهید کرد. آیا به ما این افتخار بزرگ را می دهید؟

پلنگ خیلی خوشحال شد. با خودش فکر کرد: پنج بچه روباه چاق و چله هم علاوه بر این دو روباه نادان به شامم اضافه شد!

آن وقت گفت: مرا به طرف خانه تان ببرید. بچه ها را به من نشان دهید تا به سوالتان جواب بدهم.

هر سه حیوان به دنبال هم راه افتادند. سرانجام به سوراخی که به لانه روباه ختم می شد، رسیدند.

مامان روباه گفت: بابا روباه، برو به بچه ها خبر بده که عمو پلنگ چه افتخار بزرگی به ما داده است.

پلنگ غرش کنان گفت: عجله کن!

بابا روباه با عجله هر چه تمامتر، مثل برق و باد در سوراخ ناپدید شد. مامان روباه و پلنگ با هم کنار سوراخ منتظر ماندند، اما نه از روباه خبری شد و نه از بچه روباه ها.

پلنگ که حوصله اش سر رفته بود و احساس گرسنگی می کرد، گفت: شوهرت کجاست؟ بچه روباه ها کجا هستند؟

مامان روباه گفت: عمو پلنگ، اجازه بدهید به دنبالشان بروم.

پلنگ گفت: بگو عجله کنند.

مامان روباه: چشم عمو پلنگ.

مامان روباه داخل سوراخ پرید. پلنگ به انتظار نشست.

پلنگ عصبانی، خسته و مهم تر از همه گرسنه بود. ناگهان متوجه کله پُرمغز و چشمان براق مامان روباه شد که از سوراخ، دزدکی نگاهش می کرد.

مامان روباه گفت: عمو پلنگ، دیگر نیازی به زحمت شما نیست.

بابا روباه جواب را پیدا کرد. او می گوید هر پنج بچه روباه به زیرکی و زیبایی مادرشان هستند.

پلنگ غرشی کرد و به طرف سوراخ پنجه انداخت. اما مامان روباه به سرعت فرار کرد و مثل برق در سوراخ ناپدید شد.

پلنگ آن شب را بدون شام گذراند. بابا روباه هم دست از خودستایی برداشت. چون حالا می دانست که همسرش داناترین و زیرک ترین عضو خانواده است.
***

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *