بی اعتماد به نفس ها چگونه می اندیشند

5 plus ones based on 5 ratings

بی اعتماد به نفس ها چگونه می اندیشند

می خواهید بدانید در دنیای آنها که اعتماد به نفسی پایین دارند چه می گذرد و چگونه می اندیشند؟ آنچه در این یادداشت می خوانید فکر و خیال هایی است که آنها هر روز و هر ساعت در ذهن شان مرور می کنند. اگر شما هم چنین تصوراتی دارید، باید هر چه زودتر راهی برای تقویت خودباوری تان پیدا کنید چون در غیر این صورت ممکن است خیلی از فرصت های طلایی زندگی را از دست بدهید.

• اصولا برای مردم، نچسب و کسل کننده ام. کسی از گفت وگو با من سر ذوق نمی آید.

• به همه چیز گند می زنم. به قول قدیمی ها، دستم خوب نیست.

• اگر کسی از من انتقاد کند، فرو می ریزم؛ بی ارزش می شوم و دیگر تا مدت ها توان سرپا شدن نخواهم داشت.

• اگر کسی عاشقم شود، سعی می کنم از هر راهی که شده سزاواری ام را به او اثبات کنم چون مطمئنم دیگر در طول زندگی ام کسی عاشقم نخواهد شد و این بار هم شانس آورده ام!

• چه اتفاقی می افتد اگر از این دنیا کم شوم؟ آب از آب تکان نمی خورد و نبودنم حتی به چشم کسی نخواهد آمد.

• حس می کنم نمی توانم کسانی را که دوستشان دارم برای خودم نگه دارم.

• امکان ندارد تا پایان زندگی ام کاری مهم انجام دهم یا جزئی از فعالیتی ارزشمند باشم.

• احساس می کنم به اندازه ای که دوستان و آشنایانم انتظار دارند شایسته و خوب نیستم.

• من یک بازنده ام.

• نمی توانم در اجتماعات ظاهر شوم. از جمع می ترسم و در میان مردم احساس آرامش و راحتی نمی کنم.

• مردم فقط در صورتی به من احترام می گذارند که ظاهرم فوق العاده باشد، ثروتمند باشم یا موفقیت هایی درخشان در کارنامه زندگی ام داشته باشم.

• اگر نتوانم به اندازه دیگران در کار یا تحصیل یا زندگی خانوادگی موفق باشم، بی مصرف و حقیرم.

• احساس دیگران درباره ام مهم تر از احساسی است که درباره خودم دارم.

• اگر شخصیت واقعی ام را عیان کنم، دیگر کسی دوستم نخواهد داشت.

• به اندازه ای که باید، ماهر و باهوش نیستم.

• لایق عشق ورزی و احترام دیگران نیستم.

• با هر کسی که آشنا می شوم باید خودم را به شکل او درآورم.

• وقتی کسی از من انتقاد می کند یعنی از من متنفر است.

• تا زمانی که دیگران تاییدم نکنند باور نمی کنم در عمل به وظایفم موفق بوده ام.

• می ترسم دوستانم ترکم کنند.

• خودم را دوست ندارم. دلم می خواست آدم دیگری باشم.

• دائما از آشنایان و دوستانم می پرسم که آیا هنوز دوستم دارند؟

• جرات بحث کردن با دیگران را ندارم چون می ترسم از من عصبانی شوند یا دیگر دوستم نداشته باشند.

• برای دوست پیدا کردن، هر از گاه سبک و سیاق زندگی ام و حتی ظاهرم را تغییر می دهم.

• اگر کسی به من اهمیت می دهد، احترام می گذارد یا دوستم دارد، فقط از سر ترحم است.

• وقتی کسی می گوید مسوولیتم را به درستی انجام نداده ام جرات و جسارتم را برای ادامه کار از دست می دهم.

• احساس می کنم بی ارزشم.

• هر وقت مشغول انجام کاری می شوم بارها و بارها از دیگران می پرسم که آیا آن را به درستی انجام می دهم؟

• معمولا از خواسته هایم کوتاه می آیم.

• در بحث ها از موضعم دفاع نمی کنم و به سرعت تسلیم می شوم.
***

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars

5 دیدگاه برای بی اعتماد به نفس ها چگونه می اندیشند

  1. تیمور گفت:

    اغلب این چیزایی رو که گفتین من دارم میشه یه راه حل برای این مشکلم پیدا کنید چون بیشتر اوقات تنها هستم و احساس میکنم بودن یا نبودنم برای دیگران مهم نیست چه برای هم جنسای خودم چه برای جنس مخالف

    • کدبانوی ایرانی گفت:

      هر کسی دارای نقاط ضعف و قوت هست؛ روی نقاط قوت و توانایی های خودتون تمرکز کرده و اونهارو پر رنگ کنید.. به خودتون و توانایی هاتون ایمان داشته باشید و کاری رو شروع کنید که بهش مسلط هستید و به سرانجام برسونید..

  2. تیمور گفت:

    لطفا راه حل رو به ایمیلم ارسال کنید

  3. میترا گفت:

    من همه اینارو دارم…همیشه از خدا میخام منو بکشه…هیچ دلخوشی برای زندگیم ندارم..

  4. ستاره گفت:

    من قطعا خودم همین مشکل را دارم که توی گوگل سرچ کردم تا راهی برای بیرون رفت از مشکل پیدا کنم. ولی به این نتیجه رسیدم که در این دینا یک زنجیره نامتناهی و بی پایان است از یک چیز: و ان کمک به دیگری است یکی به کس دیگر کمک میکنه و همینطور اون به کس دیگه… اینطوری هم خودمان به ارامش میرسیم و هم کس دیگری را به ارامش رسانده ایم. یعنی در واقع مجبوریم به دیگران کمک کنیم چون اگر نکنیم انگار کسی هم برای کمک به ما نمی اید. میتواند کارهای معمولی باشد مثلا دادن اطلاعات راجع به کاری یا تصحیح نوشته کسی دیگر، یا دعوت کردن کسی برای اینکه درد دلها شو بشنویم… اون وقت از یه طریق دیگه یک شادی دیگه نصیب مان میشود. البته من الان مدتی است که اینقدر که افسرده شدم مقاومت بدنم پایین رفته ، حتی حوصله و تحمل خودم را ندارم چه برسه به اینکه برم به دیگران مثل قبل کمک کنم یا باهاشون اوقاتی رو شریک کنم. احساس خستگی مفرط می کنم… ولی شما اگر توانش را دارید میگم این جادوییه… اینکه حتی کوچکترین چیزها رو یک کمک به دیگری و خیلی هم با ارزش حساب کنید. شنیدن حرف یکی دیگه یا احوال گرفتن ازش ممکنه کار بزرگی بنظر نرسه ولی همین کار در زمانی که اون طرف در شرایطی خیلی بدتر از ماست ممکنه یک معجزه برای اون تلقی بشه و با احوالگیری و صحبتهای ما عزم دیگری براش پدید بیاد و بره زندگیشو تغییر بده…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *